امیرمحمدمامیرمحمدم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

امیر محمد شاهزاده کوچولو

اولین سفر امیرمحمد به .....

92/5/19 (عید فطر) اولین مسافرت پسرم به الموت پسرم بعد یکماه روزه داری نیاز بود یه مسافرت بریم. آب و هوایی عوض کنیم. یه ماه تموم مهمون خدا بودیم. اما این دو سال به خاطر حضور فرشته کوچولو نتونستم از این مهمونی باشکوه خداوند لذت ببرم.حیفففففففففففففففففففف. اما عوض امسال با پسر قشنگم سفره افطار بابایی رو آماده میکردیم.بابایی خیلی هوامونو داشت، همش بهم میگفت خودتو به زحمت ننداز،به پسرمون برس. اکثر سحری ها خودش پا میشد غذا داغ میکرد که من اذیت نشم. دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم همسر عزیزممممممممممممممممممممممممم قرار شد 2 روز تعطیلات عید فطر رو بریم الموت.اما هنوز تصمیم قطعی برای رفتن نگرفته ب...
20 مهر 1392

شوق فردا

شوق دیدنت برای آخرین بار عزیزم فردا قراره با بابایی بریم سونو گرافی و برای آخرین بار توی شکم مامان تو قندک رو ببینیم ... خیلی دوستت دارم مامان و بابا شدیدا دارن برای دیدنت روز شماری میکنن.امروز  صبح با بابایی رفتیم سونوگرافی همیشگی دل تو دلمون نبود قرار شد به آقای دکتر خدا  رحمی بگیم cd سونو هم بهمون بده تا یادگاری برات نگه داریم. اما متاسفانه دکترگفت نمیتونم cd بدم .ماهم تصمیم گرفتیم بریم یه سونوگرافی دیگه تا بتونیم cd بگیریم. بالاخره بعد از کلی پرس و جو رفتیم چهار راه طالقانی و سونوگرافی رو پیدا کردیم که بهمون cd میداد. کلی نشستیم تا نوبتمون بشه اما به زحمتش می ارزید. اونجا بود که...
12 مهر 1392

بستری شدن در بیمارستان

مادر یعنی... عزیزم ... عشقم ... همه وجوده من ... امروز میفهمم حاضرم تمام درد های دنیا در تنم باشد اما لحظه ایی اشک تو را برای درد نبینم ... حاضرم برایت از هرچه دارم بگذرم ... میفهمم مادر یعنی کسی که طاقت دیدن درد فرزند را ندارد ... امروز با بابایی و مامان جون رفتیم برای انجام تست غربالگری . وقتی از کف پاهای کوچولوت خون میگرفتن گریه میکردی تو که پسر آرومی بودی ولی اون روز گریه میکردی. من که طاقت گریه هاتو نداشتم  همین جور اشک میریختم.قشنگترینم امروز تو خیلی اذیت شدی . از اونجا رفتیم آزمایش زردی گرفتن بازم گریه کردی.  وقتی جواب آزمایش زردی روگرفتیم با ناباوری تمام تو رو ب...
11 مهر 1392

حموم رفتن پسرم در 3ماهگی

پسر نازم اینجا شما  101 روزه پا به این دنیاگذاشتی.  امروزم 22 تیر ماه ، ساعت 15:6:20 که از حموم در اومدی. خونه مامان جون رفته بودیم. عافیت باشه پسرم ایشالله حموم دامادی.   وای پسر نازم میخوام بخورمت اینقد نازشودی   مامان عاشق صدا های که از خودت در میاری. وای پسرمممممممممممم چی دیدی؟ اینطوری خیره شدی ؟ بالاخره لباسامو پوشیدم .خاله سپیده و مامانم همش از من عکس میندازن آخیش سبک شدم به تن و بدن صفایی دادم .حالا یه خواب راحت میچسبه. ...
11 مهر 1392

یک ماهگی پسرم

یک ماهگی عمرم         92/2/2  عزیزم الان درست یک ماهه با منی و پیشمی چه لذتی داره . پسر مهربون و آرومی هستی اما گاهی بیقراری میکنی. فدای دل کوچیکت بشم. وقتی میخندی انگار دنیا رو به من میدن. یه لبخند زیبا با یه نگاه معصومانه مثل فرشته ها اتفاقات این ماه وقتی 7 روزت بود بند نافت افتاد .(9 فروردین) 5 فروردین شناسنامتو گرفتیم .     چکاپ امروز و وزنت 4200 و قدت 53 بود عزیزم . اولین ماهگرد پسرممممممممممممم   آخ جون الان دیگه شدیم 4 تا مرد کسی جرات نمیکنه نگاه چپ به ما کنه ...
11 مهر 1392

چهار ماهگی پسملممممممممممممم

چهار ماهگی قندکممممممممممممممممم 92/5/2 پسرم 4ماهگیت مبارک .بازم واکسن ،  نوبت 4 ماهگیه ، خیلی نگران بودم عزیزکم ، بابایی جایی کار داشت به خاطر همین با بابا جونی رفتیم واکسن بزنی .بهت قطره استامینوفن دادم وحرکت کردیم به سمت خانه بهداشت که نزدیک انبار نفت .توی مرکز بهداشت خیلی آروم و مهربون تو بغل باباجونی بودی آخه فقط برای بابا جونی با صدا میخندی .در کل با مردها میونت خوبه. البته اینم بگم عاشق بابایی وقتی بابایی نماز می خونه همش خودتو برای بابا لوس میکنی تا نگاهت کنه و براش از خنده غش میکنی. . . اول چکاپ قد و وزن و بعد واکسن ، بازم بیرون بودم و باز مامان جون برد برای زدن واکسن و تا صدات آمد نتو...
11 مهر 1392

دلنوشته های مادرانه

دلنوشته های مادرانه امیر محمد جونم امروز یاد گذشته افتادم : دلم برای روزی که فهمیدیم صاحب بچه شدیم تنگه. دلم برای اولین بار که روی مانیتور سونو دیدمت تنگه.    دلم برای حرف زدن با تو توی شکمم تنگه. دلم برای اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم تنگه. دلم برای روزی که فهمیدیم یه پسمل طلا هستی تنگه . دلم برای اولین بار که تکون خوردی تنگه. دلم برای اولین بار که چشمای نازت رو دیدم تنگه. دلم برای نوزادیت که کوچولو بودی تنگه. دلم برای اولین بار که خندیدی تنگه . دلم حتی برای امروز صبح که بیدار شدی و خندیدی تنگه. دلم برای تمام لحظه های کنار تو بودن تنگه . &nbs...
1 مهر 1392

پدر که می شوی ..... (پدر عزیزم روزت مبارک)

پدر که میشوی ...  خوب بودی و بهتر می شوی یا نه اصلا عالی می شوی ، همراه می شوی حتی اگر راه سخت و پر فراز و نشیب باشد ...     پدر که میشوی ...   مهربان تر می شوی، دلسوز می شوی ...   پدر که میشوی ...   صبور می شوی، بی انصافی کردم... صبور تر می شوی هوشیار تر و بیدارتر می شوی حتی اگر همه ی شب را بخوابی باز نیمه خوابی تا به صدای مددم لبیک بگویی ... پدر که میشوی ...  صبح ها زود از خواب بر میخیزی و بیصدا و بدون صبحانه بوسه ای از پیشانی جفتمان بر می داری و می روی ... پدر که میشوی ...  اعتراض های غیر منصفانه ی یک ...
30 مرداد 1392

دیدار با دوستان اینترنتی

  92/4/15     پسرم اینجا خونه خاله شهره یکی از دوستای من تو کلوپه. قرار بود همدیگر رو روز شنبه  15 تیر تو پارک بانوان ببینیم. اما صبح روز قرار فهمیدیم پارک روز های شنبه تعطیله. بعد با خاله نیوشا تصمیم گرفتیم بریم خونه خاله شهره.آخه پسرم ما تقریبا یکسالی بود که از طریق اینترنت تو کلوپ مامانای فروردین باهم در ارتباط بودیم. اما همدیگرو ندیده بودیم قرار گذاشتیم هم همدیگرو ببینیم هم کوچولوهای ناز و این عکس قشنگ رو هم خاله شهره از فرشته کوجولوها گرفته. من چقد خوش خوابم هر جا میرسم میخوابم. دوست جونام با اینکه خوابم اما حواسم بهتون هست . وقتی بزرگ شدیم باهم دیگه میریم بازی ...
28 مرداد 1392